امروز بعد از ظهر رفتم تو اتاقم که یه کم بخابم.خسه بودم چون دیشب خیلی دیر خابیدم و صبم زود بیدار شده بودم.سرمم درد گرفته بود.ساعت ۴بود..همین ک خاسم بخابم صدای آیفونو شنیدم.عمه فاطمه و دختراش اومدن خونمون و بعد از اونم عمه کبری و فاطمه و عمه مهناز...
منم دوباره موهامو بستم و لباسمو عوض کردم و شالمم سرم کردم چون محمد حسن هم اومده بود...تا دوساعت بعد عمینا خونمون بودن ولی واسه شام نموندن و همشون رفتن.بعدش مرضیه بهم زنگ زد و چن دیقه باهاش حرف زدم و رفتم ظرفای میوه و استکانارو شستم و به گفته ی بابا آماده شدم که بریم خونه باباجون.خاله کبری و زندایی مریم اونجا بودن.از زندایی سراغ محدثه رو گرفتم و بهش زنگ زدم که بیاد اونجا. چن دیقه بعد علی و محدثه هم با هم اومدن و بعدشم لیلا رسید.حس نوشتن ندارم که دقیق بنویسم ولی در کل مثه شبای دیگه خیلی خوش گذشت...بعد از شام برگشتیم خونه. لباسامو عوض کردم و رفتم خونه ننجون. ساعت دقیقا ۱۱ونیم بود که اومدم خونه خودمون..
امشب مامان اومد تو اتاقم که قرآن بخونه ولی به قول خودش از بس من باهاش حرف زدم پشیمون شد و رف بخابه.نمیدونم دلیلش چیه که هیچی به اندازه ی وقتی با مامان حرف میزنم حالمو خوب نمیکنه.واقعا خالی میشم وقتی تموم حرفامو بش میزنم و اونم گوش میده.بماند که همش به شوخی جواب میده ولی مطمئنم ته دلش هیچی نیس..بین حرفایی که مامان بهم زد از یه چی جاخوردم.
امشب وقتی داشتیم میرفتیم خونه باباجون خیلی اتفاقی #A#رو دیدم. جاخوردم از اینکه فهمیدم مامان هم اونو دیده بود.ماشینشو پارک کرده بود در قرض الحسنه و خودش در نونوایی بود..قشنگ فهمیدم بازم به هوا من اومده سر کوچمون.خیلی سعی میکردم که بی تفاوت باشم ولی ناخاسته یاد روزاییی افتادم که باهم سر میکردیم.از دفعه ی قبل که دیده بودمش خیلی وقت میگذره.حدودا یک ماه شایدم بیشتر...از نگاهی که بهم انداخت همه چیو تا تهش رفتم.منکه تا دیدم داره تو ماشینو نگاه میکنه سرمو انداختم پایین.دوثانیم نگاش نکردم..ولی هنوز چهرش جلو چشمامه..قشنگ یادمه چه قد فرق کرده بود با قبل..یه شلوار جین آبی و کاپشن چرم مشکی پوشیده بود که بزرگ تر نشونش میداد. با هیکل مردونش خیلی جا افتاده بود.قده بلندو چهار شونش...در کل خیلی مرد شده بود..همین قد یادمه و غیر از این یادمه که چه نگاهی بهم انداخته بود..با تنها چیزی که مشکل دارم همین طرز نگاه کردنشه..مثه همیشه از رو نفرت بود..میدونم که هنوزم حسابی دلش پره.روزای آخر که داشتم باهاش حرف میزدم بهش گفتم رفتارایی که باهاش داشتم دست خودم نبوده و ازش خاستم همه جوره منو ببخشه و همه چیو واسه همیشه فراموش کنه.حتی خودمو.یادمه اونم قبول کرد..
وقتی بهش گفتم دیگ هیچ وقت سراغم نیا فک میکردم خودمم میتونم راحت قید همه جیو بزنم.ولی اشتباه فکر میکردم.از اون روزا چند ماه میگذره ولی هر موقع میبینمش بیشتر عذاب وجدان میگیرم که چرا هنوزم ازم دلخوره..آخه هر کاری کردم به نفع خودش بود.نمیخاسم بعدنا تاوان گناهی که نکرده رو پس بده...من هر چی زور زدم نتونستم بهش بفهمونم و همه چیو واسش روشن کنم. خودشم حاظر نشد که قبول کنه از بسلجبازو یه دنده بود..نمیدونم شاید حتما حکمتی داشت آشناییمون و اتفاقایی که می افتاد..و حتما حکمت داره که قرار نیس فراموشم کنه و فراموشش کنم..میدونم حتی همین که گاهی وقتا میبینمش و اینجوری درگیرش میشم بی حکمت نیس...
من از کاری که کردم پشیمون نیسم فقط از اینکه حاظر نشدم بفهممش پشیمونم.میدونم دلیل ناراحتیش همینه. یادمه ازش خاهش کردم که هیچ وقت نیاد سراغم و هر وقت بابا رو میبینه به بهونه ی من با بابا حرفی نزنه.اونم قبول کرد و بهم گفت که کلن همه چیو فراموش میکنه....
نمیدونم دقیقا چه قد گذشته.وقتی چشمم می افته به نوشته هام،از خودم حرصم میگیره.امشب اصن قرار نبود چیزی بنویسم.حس تایپ کردنم نداشتم.ولی الان دارم میبینم ک چه توماری نوشتم...
این چیزایی که امشب نوشتم اولینایی بودن که براش و به یادش مینویسم...هیچ وقت انقد درگیر نشده بودم که بخام کوچکترین چیزی در موردش تو خاطره هام یا نوشته هام بنویسم..دلیل در گیریم اینه ک چن دیقه پیش از یه چی دیگ جا خوردم..
به سرم زد که شمارشو بزنم و ببینم هنوزم تلگ هس یا ن.غیر از چهار شماره آخر بقیشو یادم نبود.ولی آیدیشو هنوزم حفظ بودم..وقتی زدم و پروفایلاشو باز کردم دیدم ک هنوزم عکساش پروفایلشه همونا ک خیلی وقت پیش باهام ست میکرد.و جالب تر اینکه دوتا از عکساش دقیقا عکسای پروفایل خودم بود.وقتی تاریخ و ساعت ثبتشو خوندم فهمیدم آخریه رو همین امشب گذاشته...
با دیدن پروفایلش بدون اینکه یه ذره فک کنم متوجه شدم هنوزم شمارمو داره.ولی اون گفت که پاک میکنه...نمیدونم شاید دوباره به قول خودش به سرش زده سیو کنه..مثه همون روزا که ریسک میکرد و میومد تو کوچمون.وقتی هم ازش میپرسیدم چرا تو کوچمون میگردی میگفت ب سرم زد بیام تو کوچتون...قشنگ یادمه ک هر موقع از خونه میرفتیم بیرون سر کوچمون بود...
تصور اینکه منو اون یه زمانی باهم بودیم خیلی سخته.سخت تر اینه که مامان هم همه چیو میدونست...
خدااایا آخهه این چی بود امشب در گیرش شدمم ای کاش فراموشم میکرد و دیگ از دستم دلخور نبود.کلن همیشه همین طوره ک وقتی میخام ب چیزی فک نکنم و بیخیالش بشم،اون موضوع از درو دیوار واسم میباره و خودشو بهم نشون میده..دست خودمم نیس..آخه منکه اصن همچین چیزیو نمیخاسم از اولش وحشت داشتم که این اتفاقا بیوفته.تا اونجایی ک یادمه من هیچ وقت نخاستم خوشبختیم در گرو نابودی یه نفر دیگ باشه..
خدا جونم ...
تنها چیزی ک میخام اینکه اون دلش با من صافه صاف بشه...مثه اولش..
میخام هر کجا هس یا هر کاری ک میکنه هواشو داشته باشی و تو تمام مراحل زندگیش دست خودت پشت و پناهش باشه..از ته دلم براش بهترینارو میخام..اول سلامتی خودش و خونوادش و بعدم موفیقتش تو کار و درساش.میدونم که سال دیگ اول تابستون باید کنکور بده.یادمه خودش واسه کنکور من سنگ تموم گذاشته بود.ایشالله فقط ک به هر چی میخاد برسه..
فردا صب قراره با مرضی و مرضیهه برم بیرون ساعت دقیقا ۳ونیمه همه خابن منم باید بخابم که بتونم فردا صب بیدار بشم.لثه هم عفونت کرده احتمال میدم به خاطر دندون عقلمه.اون دفعه دندون پزشک همینو گف...
ای کاش فکرم آزاو بشه و بتونم راحت بخابم...
یکشنبه۵بهمن،ساعت۱:۲۰...ما را در سایت یکشنبه۵بهمن،ساعت۱:۲۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41