یکشنبه۵بهمن،ساعت۱:۲۰

خرید بک لینک

بعد از حدودا یک هفته امشب دل دادم به نوشتن...

تموم اتفاقای امروزو از قبل پیش بینی کرده بودم و میدونستم بالاخره همچین چیزی برام رقم میخوره...

صب خیلی زود از خاب بیدار شدم..با اینکه شب قبل تا دیر وقت خونه ننجون بودم و خیلی دیر خابیدم ولی امروز صب خیلی کار داشتم...ساعت دقیقا ۵ونیم بود نمازمو خوندم و لباسامو اتو کردم...علیرضا که بیدار شد رفتم تو اتاقم و وقتی که رف مدرسه از اتاق اومدم بیرون..بعد از اینکه گوشیم سوخت و باهم بحثمون شد کمتر باش حرف میزنم..همیشه ته تموم حرفامون دعوا میکنیم..واسه همین نمیخاسم اعصابمو به هم بریزم..چون میدونسم امروز سرم شلوغه..بعد از اینکه صبونه خوردم داشتم موهامو می بستم که صدای تلفنو شنیدم... زندایی فاطمه بود..از حرفا مامان فهمیدم که موضوع چیه...چن دیقه بعدم مامان تلفنو داد که خودم جواب زنداییو بدم...قشنگ یادمه بیس دیقه با زندایی حرف میزدم...ولی نتونستم قانعش کنم...بهم گف بازم فکراتو بکن و الکی نگو ن...منم که اصن به تنها چیزی که فک نمیکنم ازدواجه...چون خودم نمیخام... وگرنه اصن بحث داداش زندایی یا خونوادشون نیس..همه جوره قبولشون دارم و میدونم بهتر از هر کی دیگس ولی خو من نمیتونم قبول کنم که الان ازدواج کنم...بعد از اینکه با زندایی خدافظی کردم سریع رفتم آماده شدم برم دانشگا...به مائده زنگ زدم و راهی شدیم...ساعت دقیقا نه بود که رفتیم تو انجمن.. مائده امور مالی بود و من واسه کادر رفتم تو هیئت انجمن. واسه همین از هم جدا شدیم و واسه ساعت۱۱ونیم جلو دفتر استاد مومنی قرار گذاشتیم...وقتی بچه هارو دیدم رفتم با تک تکشون روبوسی کردم..سه روز میشه که از مشهد برگشتن...منم اسممو نوشته بودم که برم ولی خو به دلایلی نشد و این دفه هم قسمتم نبود...

عضو اصلی کادر نرگس و فاطمه رضایی بودن. کنارشون بودم و سعی میکردم بیخیال همه چی باشم و حواسم به بچه ها و حرفای استاد فتحی باشه....تا وقتی استاد و آقای حقانی اونجا بودن جو خیلی سنگین بود..ولی از وقتی ک اونا رفتن جمعمون مثه همیشه خیلی گرم و صمیمی شد... چادرمو از سرم برداشتم و داشتم با بچه ها حرف میزدم...فاطی زمانی و الهام و ریحانه و زینب و امیری از مشهد می گفتن.... انگار خیلی بهشون خوش گذشته و به قول خوداشون جا من حسابی خالی بوده...

چن دیقه بعد مرضیه و خانوم آقاجانی اومدن و بعدشم یه کلاس آموزشی تشکیلاتی داشتیم..قرار بود سه شنبه برگزار بشه..ولی انگار استاد سه شنبه کلاس داشتن و واسه همین امروز برگزار کردن...به مائده زنگ زدم و بهش گفتم سر جلسم که منتظرم نباشه..از مرضیه و سمیرا هم پیام داشتم..جوابشونا دادم و گوشیمو خاموش کردم.. بعد از اینکه کلاس تموم شد از بچه ها خدافزی کردم و به بابا زنگ زدم که بیاد دنبالم...چن دیقه بعد اومدم تو خونه و رفتم تو اتاقم...نمیتونستم ناهار بخورم...ولی به اصرار مامان به زور خوردم...بعد از ناهار رفتم حموم و موهامو خشک کردم... ساعت نزدیک سه بود که رفتم خونه عامو حمید...بعدشم خونه ننجون...

وقتی خاسم برگردم زنگ زدم به علیرضا که بیاد دنبالم... هوا تاریک شده بود و کوچه هم خلوت...

ننجون و عمه مهناز و زنمو خیلی اصرار کردن که بمونم ولی باید میرفتم به مرضیه زنگ بزنم و باهاش بحرفم...

وقتی رفتم توخونه دیدم مامان میخاد بره بیرون علیرضا هم داشت آماده میشد...نمیدونم کجا میخاسن برن ..اصن نپرسیدم و سریع اومدم تو اتاقم... وقتی بابا اومد بهم گف که منم باهاشون برم.. اولش مخالفت کردم... واقعا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم...ولی یه کم که به خودم اومدم دیدم حوصله ی تنها موندن تو خونه رو هم ندارم... اونم این موقع شب..

واسه همین از اتاق رفتم بیرون و اعلام کردم که منم میام و بابا گف که سریع تو ۵دیقه آماده بشم.. با اینکه نشدنی بود ولی قبول کردم و رفتم سریع لباسامو پوشیدم... یه آرایش خیلی ملیحم کردم... ولی بازم دیر تر از همه از خونه رفتم بیرون...کلن همیشع همینطور بودم...

سوار ماشین شدیم و رفتیم خمینی شهر..تا ساعت ۱۰شب تو شلوغیا و ترافیک بودیم... لباسارو دوس نداشتم اصن ... فقط یه خط چشم ضد آب و ریمل و دوتا رژ مدادی و یه بسه پد خریدم.... واسه شام رفتیم منظریه..بابا میخاس اسنک بگیره...ولی به گفته ی من فلافل گرفت..چون میدونسم اگ اسنک بخورم صورتم داغون میشهه...

بعد از شام دلم بسنی خاس... به بابا گفتم برام بخره... اونم قبول کرد و بعدش اومدیم به سمت خونه... قرصمو خوردم و صورتمو شستم و رفتم تو اتاقم... با بچه ها حرف میزدم و سرم گرم بود و اصن نمیدونستم تو خونمون چه خبره... خوشحال بودم از اینکه قبول کردم برم بیرون.... حالم بهتر از قبل شده بود... به مرضیه گفتم ریمل خودشو خریدم و اونم مثه اینکه رفته بود مانتو خریده بود... عکسشو واسم فرستاد.. یه مانتو زرشکی عروسکی....قشنگ بود ولی میگفت سلیقه خواهرشوهرشه و فک میکرد بش نمیاد...

کلن همینجورع مرضیه...

گوشیم دسم بود که دیدم پیام همون مخاطب ناشناسه دریافت شد... اصن به کل فراموش کرده بودما..ساعتو که نگا کردم دیدم یازدهه... قشنگ سر موقع بود...

.

.

"قايقت رفت و من اينجا تک وتنها ماندم

توبہ دريا زدی ای دوست ومن جاماندم

قبله ی چشم ترم راه غروبيست که تو

ترک من کردي و من ديده به دريا ماندم."

.

.

.

متن پیامش یه جوری بود... یه غمی توش داشت..هم این و هم پیام شب قبلش...

.

.

.

"مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو

همدم دردم و این درد، کشیدن دارد

تا که پرهیز نمودی ز هم آغوشی من

سینه ام حسرت آغوش ، شدیدا دارد"

.

.

این یکیو دیشب فرستاد... از استاد شهریاره... خونده بودمش... چن روز پیش جریانشو به مامان و مرضیه و لیلا گفتم و به گفته ی مامان به حال خودش گذاشتمش... مرضیه هم احتمال میده که یکی از پسرا فامیله..نمیدونم کی میتونه باشه..آخه پسر مجرد زیاد نداریم تو فامیل.. ولی تنها چیزی که فمیدم اینه ک اون منو میشناسه و میدونه من اهل همین شعرا و دکلمه هام... واسه همینم میفرسه..

• وقتی با دوستام به خصوص مرضیه و سمیرا و زهرا حرف میزنم حالم از این رو به اون رو میشه... تا آخر شب گوشیم دسم بود و داشتم باهاشون حرف میزدم... علی وقتی آنلاین شد آدرس وبلاگمو میخاس ولی بازم پیچوندم و ندادم...

• دلم حسابی برا یه نفر لک زده..نمیدونم چه دلیلی داره که این حسو دارم... ولی حتما باید تا چن وقت دیگ باهاش حرف بزنم... چون کارم واجبه و به قول مرضیه باید حرفامو بش بزنم.... ولی مطمئن نیسم اون جواب منو میده یا نه... شاید اصن بلاکم کنه و نخاد باهام حرف بزنه...

• به نظر خودم باید بازم صبر کنم که وقتش بشه...

مثه اینکه همه خابن. چون صدایی نمیاد... از مرضیه خدافری کردم و گوشیمو خاموش کردم و موهامم باز کردم ولی نخابیدم...

چون جلو سیستم بودم تصمیم گرفتم روشنش کنم و تایپ کنم...

الان ساعت دقیقا ۱و ده دیقس...

امروزم بالاخره تموم شد قرار بود امشب مهمون داشته باشیم..خودم بودم که نخاسم ولی میدونم که احتمالا تا آخر هفته عامو مرتضی و دختراش میان خونمون... اینم مثه بقیه.. من که قرار نیس قبول کنم عروسشون بشم... مثه بقیه میان و میرن... انشاالله اینم بخیر میگذره...

خدایااا ، به امید خودت...

میدونم همه چی همینجور که میخام تموم میشع...

یکشنبه۵بهمن،ساعت۱:۲۰...

ما را در سایت یکشنبه۵بهمن،ساعت۱:۲۰ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت: 11:22

صفحه بندی